تبليغاتX
وسوسه ای برای زندگی

وسوسه ای برای زندگی

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

پیوندهای روزانه

کارت پستالهای برج میلاد
تصاویر دیدنی ماهواره ای از دریای خزر و رشته کوه البرز
عکسهای یانگوم
یه ست کردن بسیار جالب شما
شکل گیری نامهای شرکتهای مهم دنیا
پایگاه اطلاع رسانی حسین انصاریان
کاندیداهای راننده زن 2006
مراحل شلیک یک گلوله
یه فیلتر شکن توپ
کتابهایی دیگر

آرشیو پیوندهای روزانه


دیگه از رويا خسته شدم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:38  توسط انجل 

دیشب خواب پدر بزرگم رو دیدم تو خواب چشم انتظار بود نمی دونستم تعبیرش چیه امروز شوهر عمه ام فوت کرد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 23:43  توسط انجل  | 

 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
نتیجه اخلاقی :
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 10:35  توسط انجل  | 

 

آنگاه كه ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه هاي آرزوهايت حس كردي به خاطر بياور كه زيبايي شهابها از شكستن قلب ستارگان است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 12:54  توسط انجل  | 

ای کاش عشق را زبان سخن بود «شاملو»
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 8:3  توسط انجل  | 

در این دنیا که مردانش عصا از کور میدزدند من خوش باور نادان محبت جستجو کردم.

این جمله رو باید ۱۰۰ بار نوشت تا دیگه یاد بگیریم همه چیز دروغه.

یاد گرفتم وقتی آدم تحقیر می شه قید همه چیز رو باید بزنه.

یاد گرفتم که اگه کاملاً صادق باشی و بدون سیاست می شی کلاش پدرسوخته .

یاد گرفتم هر چی داری تو دلت به زبون نیاری .

یاد گرفتم باید تجربه ها رو خیلی زود کسب کنی.

یاد گرفتم به خودم ایمان داشته باشم.

یاد گرفتم اگه یه چیزی تمام شده تمام شده پس سعی نکن دیگه بدستش بیاری چون یا بدستش نمیاری یا تحقیر می شی اگه می خوای تحقیر نشی قیددلت و بزن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 20:11  توسط انجل  | 

همیشه فکر می کردم محبت خیلی چیزها رو تغییر می ده ولی همیشه نمک نشناسترین و وقیعترین آدمها دورم بودن.
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 8:39  توسط انجل  | 

...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم

....آن زمان که دوستمان دارند لجبازی ميکنيم

... و بعد ...

براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فاصله با آرزو های ما چه کرد ... کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 11:22  توسط انجل  | 

جدا شد یار شیرینت

                         کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان این است

                         اگر سازی و گر سوزی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 13:5  توسط انجل  | 

اینقد باور داشتم که فکر می کردم:

آرزویش این است : نتراود اشک از چشمم هرگز مگر از شوق زیاد ، نرود لبخند از عمق نگاهم هرگز و به اندازه هر روز من عاشق باشی  ، عاشق آنکه مرا می خواهد و به لبخند من از خویش رها می گردد و مرا را دوست بدارد به همان اندازه که دلم می خواهد  ....

ولی افسوس که اینها همه از یک باور بود و همه اینهاآتشی بر جان من.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 16:15  توسط انجل  |